خرید بک لینک

دختری کتاب میفروخت و معشوقهاش را دید که بهسویش میاید، در این حال پدرش در نزدیکش

ایستاده بود.

به معشوقهاش گفت:

آیا بهخاطر گرفتنِ کتابیکه نامش " آیا پدر در خانه هست" از شکسبرس نویسندۀ آلمانی،

آمدهیی؟

پسر گفت: نخیر! من بهخاطر گرفتنِ کتابی به اسم " کجا باید ببینمت" از توماس هرنانیز

نویسندۀ انگلیسی، آمدهام.

دختر در پاسخ گفت: آن کتاب را ندارم، اما میتوانی کتابی به نام " زیرِ درختِ عم" از

نویسندۀ آمریکایی، باتریس اولفر را بگیری.

پسر گفت: خوب است واما؛ آیا میتوانی فردا کتابِ " بعد از ۵ دقیقه با همراهت تماس

میگیرم" از نویسندۀ بلژیکی، جون برنار رابیاوری؟

دختر در پاسخش گفت: بلی! با کمالِ مَیل، و تو هم فراموش نکن که کتاب " هرگز تنها

نمیگذارمت" از نویسندۀ فرانسوی میشل دانیال را بیاوری.

بعد از آن ...

پدر گفت: این نامها زیاد است، آیا همهاش را مطالعه خواهد کرد؟!

دختر گفت: بلی پدر، او خواننده اى با هوش و کوشا است.

پدر گفت: خوب است دختر دوستداشتنیام، فهمیدم ولکن او باید کتابِ "من کودن نیستم،

همه چیز را فهمیدم" از نویسندۀ هلندى فرانک مرتینیز را نیز بخواند.

و همچنان تو دخترکم! باید کتابیرا که برایت گرفتهام و امروز در سرِ میز آنرا خواهی یافت،

بهنام " فردا به عروسی با پسر عمويت آماده شو" از نویسندۀ روسی، موریس هنری است،

بخوانی.

#نتیجه_داستان_باخودتون

نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶ساعت 9:56 توسط |

برچسب: طنزمایه, نویسنده: بردیا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 18:36

صفحه بندی